ارزیابی تأثیرات اجتماعی (یا همان اتای ایرانی) بر پایهی بینشی منتج از گزارههای دموکراسی بنا شده است. ارزشها و هنجارها در اتا بسیار مهم میباشند. در منطق اتا حق برای همگان است. ارزشها محترمند و عدالت اجتماعی مصادیقی عینی دارد.
کیفیت زندگی، عدالت بین نسلی، حقوق شهروندی، پاس داشتن ارزشها، میراث تاریخی، صیانت محیط زیست و خلاصه ملزومات توسعهی پایدار اگر محقق شوند شاد زیستن در ابعاد مختلف تجربه خواهد شد. پیام یونسکو به مردم جهان آن بود که «غایت توسعه را باید در شادی جست». سرنوشت، نیاز، شادی و آینده انتخابها و تصمیمات من و ما پیوند عمیقی با کاربست اتا و در پی آن تحقق دموکراسی در جامعه دارد.
هر وقت اتا گونه فکر میکنم گویی آرمان گرایی بیش نیستم. چرا که واقعیت پیرامون من چیزی ورای اتا و شاخصهای دموکراسی میباشد. کمتر کسی را میبینم که حق همگان را مشروعیت بخشد و پایبند اخلاق اتا گونه باشد.
یکی از مشکلات ساختاری در فقدان کاربست اتا در سطوح مختلف را میتوان در نهادها جست. متأسفانه عمده نهادهای ما حائز مکانیزمهایی منطبق با سازوکارهای اتا نیستد. همچنین قوانین ما بارزترین نمود فقدان ظرفیت لازم برای جامعهیی با اهداف اتا میباشند. نشنیدن صداهای گروههای حاشیهایی که در قوانین ما هنوز بر سر حقشان منازعه هست. از سوی دیگر و شاید مهمتر آنکه این نهادها و قوانین منافی با منطق اتایی در طول زمان پرورشدهنده کنشگرانی هستند که بر سر منافع نهادی سرمایهگذاری میکنند. همانهایی که خاصیت چسبندگی نهادی مانع از آشتی دادن آنها برای احقاق ارزشهای اتایی است.
چه مدینه فاضلهای میشود اگر همه ما در هر سطحی حق دیگران را مشروعیت بخشیم و پایبند اخلاق و عدالتمحوری باشیم. ولی این کجا و آن کجا؟
اینروزها حال خوشی ندارم اما دلم میخواست این بزنگاه در تاریخ خاطراتم ثبت شود.
بر این باورم که انگیزه یکی از فاکتورهای اساسی در ارتقا علمی میباشد. بهحدی برخورد اساتید محبوبه و محدثه برایم جالب بود که دوست داشتم در دفتر یادداشتم ثبت کنم تا اگر روزی در جایگاهی قرار گرفتم با یادآوری این تجربه زمینهی شکلگیری چنین انگیزههایی را موجب شوم. عمل من هم زمینهی شکوفایی انگیزه، شوق به دانستن، پرورش اخلاق علمی و هر آنچه خود از این دو تجربه دیدم در کسانی که با من در تعاملند پدید آید.
محدثه دانشجوی سال دوم کارشناسی به تشویق استادش جرائت نوشتن؛ حرفی برای گفتن، عرصهای برای آموختن، و البته استقلال مالی را در فرایند کاری علمی در راستای رشتهاش تجربه نمود. خودم شاهد پیآمدهای مثبت بعدی آن در رشد علمی وی بودم. و تجربه دیگر مربوط به محبوبه میشد که چیزی در همین راستاست. شاید این تجربهها فردی باشند و تأثیرگذار بر سطح کلان ساختاری نباشند. اما نمیتوان تأثیر کنشگران بر ساختارها را نادید گرفت. زمانی که نهادها فاقد مکانیسمهای لازم و کارآ در ایجاد انگیزه برای افراد درون سیستم خود هستند قدرت عمل کنشگران میتواند تغییر را بهتدریج و اگرچه ظاهراً در سطح پایین موجب شود. این میتواند بزنگاهی برای مسیری تازه باشد.
به امید گسترش چنین مسیرها
کتابهای اساسی در رشته علوم اجتماعی ترجمه میباشند. آنچه از دانش علوم اجتماعی میدانیم، هر آنچیزی است که مترجمان انتقال دادند. لازمه کسب بینش صحیح از اندیشه متفکران علوم اجتماعی جهان داشتن مترجمان امانتدار و صادق است. هراس و دغدغهی بزرگی در من بهواسطه مشاهده و مقایسه متن اصلی کتاب لاتین و ترجمه آن ایجاد شد. شکی از اینکه آیا تمام آنچه از مارکس، وبر، دورکیم و ... میدانم بدلی از اصل اندیشه آنها بوده است یا برآمده از ضمیر و توانایی و سلائق مترجم گرامی. ترجمه کردن الزاماتی میطلبد که اولین آن داشتن بینش از عرصهای که قرار است در آن گام گذارد. امانت علمی بیش از هر عرصهای در بحث ترجمه نمود مییابد. خوشبختانه ما مترجمان خوبی چون استاد نیکگوهر، ثلاثی، صبوری و غیره را داریم که زمینهی رشد و ارتقا علوم اجتماعی در ایران را موجب شدند. مشاهده تفاوت واقعیت اندیشه نویسنده خارجی زبان و ترجمان ایرانی آن دغدغهی اینکه نباید قبل از سنجش دانش و بینش مترجم اجازه ترجمه اثر داده شود در من برانگیخته شد. نهضت ترجمه حرکت باارزشی است اما به طریقی که لطمه به بنیان ساختاری دانشی نزند.
علم جامعهشناسی و دانشآموخته جامعهشناسی به دنبال چیست؟ سؤالی که بیشمار از دوستان و آشنایان میشنوم. بهواقع جامعهشناسی و جامعهشناسان در جامعهی ایران به دنبال چه هستند؟
ایران جامعهای در حال گذار است. گذار همراه با تغییرات در ابعاد مختلف میباشد. صنعتی شدن، جهانی شدن، تجربه مدرنیته، شهری شدن، کلان شهری، مهاجرت، شکاف طبقاتی، شکاف نسلی، انفجار اطلاعات، و سایر موارد بخشی از فرایند گذار میباشند. گسترش اعتیاد، الکلیسم، طلاق، خودکشی، فساد اخلاقی، خشونت، روسپیگری، ایدز، معضلات زیست محیطی، آلودگی هوا، و هزاران مشکل دیگر که به نسبت بیشتری جامعهی امروز ما با آنها درگیر هست. اما این که نقش دانش جامعهشناسی و دانشآموخته جامعهشناسی در این آشفته بازار چیست؟ پرسشی است که میتوان به زبان ساده اینگونه بیان کرد: بینش جامعهشناسی ابزار و لوازمی را فراهم میسازد که دانشآموخته جامعهشناسی با بهکارگیری آن در پی یافتن مکانیزم علّی و تحلیل چرایی پیدایش چنین فرایندهایی در طول زمان در ساختار جامعه میباشد.
به زعم من یکی از زنجیرههای مفقوده عدم پیشرفت رو به جلوی جامعهی ایران در مسیر اجرای برنامهها و سیاستگذاریهای کلان و میانی عدم بهکارگیری اندیشههای برآمده از بینش جامعهشناسانه میباشد. ما نیاز به عینک جامعهشناختی برای درک و تبیین مسائل متعددی که یک سرشان گره با جریانهای برآمده از ساختار اجتماعی دارند، داریم. رخدادهای ناشی از بحران اقتصادی، آشفتگیهای سیاسی و هزارن مشکل سازمانی و غیره در بطن جامعه رخ میدهد و در یافتن این پیوندها کار جامعهشناس است. اینکه شناسایی و درمان در ارتباط با هم یا منفصل از هماند را باید در میزان توجه عالمان عمل! به دستاوردهای جامعهشناسان یافت.
این روزها خبرهای مسرتبخشی از دوستان و آشنایان میشنوم. خبر قبولی در دانشگاهها و شکسته شدن سدی که روزهای نفسگیری را برای بیشتر نسل شصتیها به وجود آورده بود. از اینکه سد کنکور شکسته شد خوشحالم ولی؛ بسیار میترسم از پیآمدهای شکستن سد. به زعم من پیآمدهای ناشی از افزایش ظرفیت پذیرفته شدگان دانشگاهها بدون آنکه ملزومات فضای علمی تغییری متناسب یابد، خسارتهایی بیشتر از آنچه نسل من از سد کنکور دیدند برای آینده علمی ایران به بار میآورد. سیاستگذاریهای آموزش عالی ایران در جهت رشد کمی و نه کیفی جامعه علمی ایران به هر قیمتی تلاش میکند. همین الان ما بسیار باسوادهای بیسواد داریم. اساتید نمیتوانند پاسخگویی نیاز دانشجویان باشند و از سوی دیگر دانشجویان به دلایل متعدد دغدغهی مدرک و نه علم دارند. بازخورد اساتیدی که کمتر دارای ظرفیت علمآموزی میباشند و دانشجویانی که به دنبال میانبرهایی در طول دوران تحصیلاند و دانشگاهی که کارکردهای پنهانش بیشتر جلبنظر میکنند تا کارکردهای آشکارش به واقع چیست؟
با افراد متعددی برخورد کردم اما متأسفانه روح علمی را فقط در معدود کسانی از صراط مستقیم یافتم! و بیم آن دارم آن معدودها هم در طول زمان پاسخ مثبتی به آنچه سیستم بیمار از آنها میطلبد بدهند. نمیدانم به کجا چنین شتابان میرویم و قصد از پرورش اینهمه عالمان بدون علم چیست؟؟
پاياننامه دوره کارشناسيارشد در رشته جامعهشناسی
موضوع:
بررسی تطبیقی-تاریخی همگرایی و واگرایی طبقه متوسط سنتی و جدید
در جنبش مشروطه و نهضت ملی شدن نفت
در ایران
استاد راهنما:
دكتر محمد فاضلي
استاد مشاور:
دکتر مهدی رهبری
نام دانشجو:
معصومه اشتیاقی
چکیده
ائتلاف طبقات متوسط شهری منجر به وقوع دو رویداد عظیم اجتماعی جنبش مشروطه و نهضت ملی شدن نفت گردید. هر دو رخداد اجتماعی عمری به اندازه عمر ائتلافها داشتند. اینکه چرا ائتلافها در تاریخ رویدادهای جامعه ایران ناپایدارند و مهمتر آنکه چرا فضایی برای حفظ توافقها پدید نیامد، پرسشی است که با رویکرد ساختاری مبتنی بر منطق نهادی- زمانمند مورد بررسی قرار گرفت و به دنبال آن 5 متغیر ساختاری- نهادی و 6 فرضیه که به علتهای منتهی به همگرایی و واگرایی (ائتلافهای ناپایدار) طبقات متوسط شهری اشاره داشتند ارائه شده است. متغیرها و فرضیات شامل دو دورهی تاریخی (ایران عصر قاجار و ایران دوره پهلوی تا سال 1332) میباشد. آنچه در دو مورد بررسی میشود روند تاریخی منجر به شکلگیری ائتلافهای ناپایدار در تاریخ جامعه ایران است و در نهایت به نقش شبکهی درهم تنیده نهادهای سیاسی، ساختار طبقاتی، نوسازیها، بحرانهای اقتصادی، شرایط ناشی از نظام جهانی، و دولتها به عنوان متغیرهای مؤثر بر شکلگیری فرایندهای منتهی به همگرایی و واگرایی-ائتلافهای ناپایدار- تأکید میشود. اما متغیر اصلی مؤثر بر پیدایش ائتلافهای ناپایدار عدم تحول نهادهای سیاسی است. نهادهای ناکارآمد و در پی آن فقدان تحول نهادی مانع اساسی بر عدم شکلگیری چارچوبی برای حفظ مصالحه میان طبقات و رسیدن به تعادل و موازنه قدرت میان کنشگران عرصه سیاسی و مهمتر از همه نهادمند شدن توافقها در تاریخ رخدادهای جامعه ایران بوده است.
کلید واژهها:
جنبش مشروطه، نهضت ملی شدن نفت، ائتلافهای ناپایدار، روش تحلیل تطبیقی – تاریخی، طبقات اجتماعی، نهادهای سیاسی، ساختار اجتماعی- اقتصادی.
غالب دانشجویان، دانشآموختگان، و حتی اساتید جامعهشناسی رابطهی چندانی با تاریخ ندارند. خود من هم تا قبل از آبان 1387 جزء این دسته بودم. اما فرصت آشنایی با رویکرد جامعهشناسی تاریخی، با تحلیلهای خوب استاد مسیر تازهای را در زندگی علمیام گشود. این آغازی شد تا بخواهم گوشهای از تاریخ را مورد بازنگری از منظر جامعهشناسی تاریخی قرار دهم. ناگفته نماند حضور در این عرصه مخاطرات و جذابیتهای خاص خود را میطلبد. متأسفانه جامعهشناسی تاریخی نوپاست و قدم برداشتن در این عرصه، به گمان من جسارت و صبر میخواهد.
در تاریخ 15 شهریور 1390؛ از کاری که بهمن 1387 تا 4 شهریور 1390 به طول انجامید، دفاع خواهم نمود.
تمام سالهای رفته را مرور کردم و به امروز رسیدم. امروزی که دیروز باورش نمیکردم و اما در گذر تمام داشتهها و نداشتهها به مقصد رسید. فردا پنج پنج امرداد؛ روزی که من تجربه زیستن را آغاز کردم. روزهای رفته زیادند و روزهای مانده را خدا میداند. و در این میان لای دیروز و امروز تجربههایی را میجویم که نبودنشان روحم را چنگ میزنند و خیال بودنشان پروازم میدهند. از مرداد 1389 تا مرداد 1390 در تاریخ سیر کردم. اما نمیدانم چرا گمشدههای خویش را نیافتم و شاید آنها مرا نیافتند و شاید ظرفیت ساختار و کنشگری ما به گونهای نبود که ما را به باور مشترک برساند و در نقطهی از تاریخ به هم بپیوندیم. بگذریم!
این روزها روزهای ملتهبی است، تجربههای اخیر مرا به سکوت دعوت میکنند. دعا میکنم که حال را باور کنم و قدرش را بدانم و برای ساختن فرداهای دیگر آستین همت بالا بزنم و....
خواستن توانستن است. تولدم مبارک
چندی پیش کتاب سیاست در بستر زمان پاول پیرسون، ترجمهی استاد را مطالعه میکردم. کتابی بسیار عالی در عرصهی پژوهشهای اجتماعی زمانمند میباشد. در بیشتر فصلها نویسنده از محققین همکاری تشکر میکند که وی را با ایدههایشان یاری رساند. کتاب مدیون ایدههای محققان مختلفی است که با خلاقیتهای پیرسون آمیخته شد و شگفتی را (به گمان من) خلق نمود. چنین سطحی از همکاری علمی ستودنی است. ما هم مدتهاست درباره اجتماع علمی و همکاری و شبکهسازی صحبت میکنیم و مقاله مینویسیم. اما واقعاً سطح کمی و کیفی همکاری محققان داخلی به میزانی رسیده است که در نهایت به تولید علم در سطح خوب (نمیگویم عالی) بینجامد؟ دریغ
از سطح خرد که دانشجویست شروع میکنم. میزان روابط علمی و تبادل اطلاعات در سطح بسیار ضعیفی قرار دارد. همکاری علمی در حد دو نفره عموماً! شکل میگیرد. دایره ارتباطات علمی بسیار کوچک و اعتمادها ضعیف است. بماند سطح استاد - شاگردی که تنها در حد مقاله پایاننامه و بعد تو را به خیر و او را به سلامت! همکاری اساتید با یکدیگر هم قربانش بروم. عموماً همدیگر را قبول ندارند آنها هم که قبول دارند یا مسیر مشترک ندارند و یا ....... با این فرایند آیا ما هم میتوانیم کتابی مثل کتاب پیرسون به جهان عرضه کنیم؟ البته ادیسون و انیشتن و ...تنها بودند ولی به نظرم ماهیت علوم اجتماعی در با هم بودن معنا و عمق پیدا میکند.
دانشجو
و اما استاد
۱. همیشه انلاین بودن
۲. معلم خوب شاگردهایش
۳. گفتن سرم شلوغه
۴. غیبت از نظرها، ایجاد حس انتظار
۵. روزمه جمع کردن
۶. گرنت گرفتن
۷. فاتح میدان مقالات
۸. ترویج فرهنگ چندشغلی
۹.ما مهمتریم!